تبليغاتX
ღیاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم...ღ

ღیاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم...ღ

خیالی نیست...

خداحافظ برای همیشه

سلام.
به همه ی دوستای خوبم.
به مریم(مگی) جونم، به سیمین جون، به مهسا، به مریم، به حسین، به ندا
حالم اصلا خوب نیست.
مریم تو می دونی من برای چی این وبلاگ لعنتی رو راه انداختم.
حالم خیلی گرفتس. خیلی.
همه ی دلیلم برای راه اندازی این وبلاگ برام مرد.
باید دیگه برم.
ممنون از همتون. از اینکه کنارم بودین و کلی لحظه های خوش کنارتون داشتم.
بهتون سر می زنم. چون دلم براتون تنگ می شه.
اگه از دستم ناراحتین از تهه دل از تک تکتون عذرخواهی می کنم.
خیلی دوستتون دارم.
خداحافظ برای همیشه
برام خیلی دعا کنین.

پ.ن: جمعه 3/اردیبهشت. هی "تو" خداحافظ برای همیشه. داغونم کردی. حالم خیلی بده.

حالم از خودخواهی های مضحکت به هم می خوره.از این کارا و حرفای مسخرت.

"تو" مقصدتو داری پیدا می کنی و من دارم از همه کس و همه جا می بُرم.

حالم از خودم به هم می خوره که اینقدر احمقانه دوستت داشتم.

که اینقدر برات نوشتم، اشک ریختم و "تو" راحت، بدون اینکه لحظه های منو حس کنی زندگی کردی.

می خوام یه کم خودخواه باشم. می خوام دیگه نگم مهم نیست که نیستی،دیگه نگم با نبودتم دوستت دارم.

می خوام بری. بهتر که می ری. دیگه حتی نمی خوام ببینمت. دیگه حتی نمی خوام باهات حرف بزنم.

از همون اولش خودت بریدی، خودتم دوختی. من فقط یه بازیچه بودم. توی دستای بی رحم "تو".

هیچ وقت مهم نبودم. مهم این بود که "تو" چی می خوایی.

می خوام داد بزنم: ازت خیلی دلگیرم.

خداحافظ برای همیشه.

پ.ن1: چرا تا حرف می زدم می گفتی بس کن؟؟؟

طاقت شنیدن نداشتی؟؟؟؟؟؟ مگه من داشتم؟؟؟؟

پ.ن2: می دونم روحتم خبر نداره! نه از روزگارم و نه از این وبلاگ! "تو" بی تقصیری! مقصر منم که موندم! پس خداحافظ که توی این قصه نه من مقصر باشم و نه "تو"

پ.ن3: امروز 26/اردیبهشتماه!!! تولدت مبارک!

قرار بود این قسمت از داستان نقطه ی اوجش باشه.

این حسن ختام وبلاگ منه! می خوام همون جوری تموم بشه که می خواستم.

شده عین این فیلم هندی ها!! رفتارام جوری بود که انگار خیلی راحت ازت گذشتم!! و این شک با خداحافظی سردم برات به یقین رسید. فقط می خواستم راحت بری.

آره!!!! تموم هدفم از نوشتن این وبلاگ این بود که امروز بشه ماله تو!! به همین سادگی

هرچند، هیچوقت گذرت این ورا نمی یفته که این نوشته ها رو بخونی ولی؛ از تهه دل تولدت مبارک. امیدوارم کلی کادوهای رنگ و وارنگ بگیری به آرزوهات برسی.

+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389 ساعت 6:38 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

مرا ببخش...

 

نازنینا؛ با تو مهربان نبودم

          و تو مهربان تر از مادر، آغوشت را به رویم گشودی

گفته هایت را به هیچ گرفتم

          و تو به تک تک حرفهابم خوب گوش دادی

از تو گلایه کردم

          و تو آرام اشکهایم را زدودی و با مهربانی گفتی: همه چیز درست می شود.

با آمدن مشکلات همه را زیر سر تو دیدم

          و تو با صبوری شانه هایت را نربودی و سخت سرم را به سینه ات فشردی و گذاشتی در آغوشت بگریم

شادی آنقدر مستم کرد که تو را از یاد بردم

          و تو همچنان با من مهربان بودی و وقت خواب بوسه ام می زدی

رهایت کردم و بنده ی عبدت شدم

          و تو آرام بودی. آرام تر از همیشه.

          هیچ نگفتی و با آغوش باز منتظر ماندی. منتظر بازگشت من

     و تو چه خوبی و من...

                     مرا ببخش.

+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389 ساعت 4:38 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙

شین مثل بارش شکوفه...

 

کم کمک خورشید پشت کوه ها پنهان می شود.

بر دشت گل ها قدم می گذاری و بی پروا در پی شاپرک ها می دوی و من به نظاره می نشینم

دست از دویدن می کشی

و دمی زیر بارش شکوفه های گیلاس می چرخی و می چرخی و خنده هایت در دشت می پیچد

و "تو" چه زیبا می شوی و من شادی ات را جشن می گیرم

نگاه کن، آفتاب غروب کرد.

وقت رفتن است. تمام روز منتظر ماندم و "تو" چه سخت درگیر خودت بودی.

هوا تاریک است، اگر در تاریکی نیز "تو" را می دیدم،شاید می ماندم ، شاید.

دشت برقرار است. پروانه ها و شکوفه ها نیز

و من نیستم

اکنون آسوده و بدون سنگینی نگاه من

در پی شاپرک ها برو، بچرخ و بگذار خنده هایت گوش دشت را کر کند.

 "تو" با فاصله ها هم زیبایی


پ.ن: اینم باز از اون نوشته هایی هستش که قبلا نوشته شده!خیلی وقته فنتام" قرمز" رنگ نیستن!

+ نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت1389 ساعت 2:30 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙

با من بمان...

 

 در این روزهای طوفانی تنها

نگاه تو

می تواند آرام بخش ساحل نگاهم باشد

دلم آشفته بازاریست که جز با نگاهت آرام نمی گیرد

     گرچه این دل سالهاست غبار گرفته

     گرچه از تو فرسنگ ها دور افتاده

اما،

          مگذار تنها آبادی ام نیز در انزوا گُر بگیرد

          مگذار طوفان ها هستی آبادی را با خود درو کنند

با آنکه تا کنون با گستاخی تمام، برای آرام زیستم به غیر تو امید داشتم؛

اما اکنون که می دانم تنها تویی با من مهربان،

                                                    با من بمان...


پ.ن: امیدوارم هیچوقت تنهام نذاری و اون آرامشی که می خوامو بهم بدی...

پ.ن2: الان خیلی احتمال این وجود داره که به صورت یه هووویی برق بره. چون مدام چراقای توی سالن کم نور و پر نور می شن :دی

پ.ن3:دست هایی که کمک می کنن مقدس تر از لبهایی هستن که دعا می کنن . کوروش کبیر

پ.ن4: بي سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند. "الوين تافلر" 

پ.ن5: الان هرچی سعی می کنم نمی تونم نتیجه ی آزمون جامعمو ببینم!! همش می گه داوطلبی به این مشخصات وجود نداره! دو حالت بیشتر نداره!! یا اینکه من شرکت نکردم و خودم خبر ندارم یا اینکه سایت سازمان سنجشم مثل بقیه ی به اصطلاح امکانات ایران داغونه!!! :دی

پ.ن6: الان مژگان اینا اینجان :دی. رفتیم واسه سمیه جهیزیه خریدیم. کلی خستم. خوابم میاد. شنبه از 200 صفحه امتحان دارم. مژگانم گیر داده بریم عکسای نامزذی سمیه رو بچسبونیم تو ی آلبومش. همین!!! 

+ نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389 ساعت 5:45 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

دلم تنگ است می دانم که می دانی

 

سخت هوای خانه تنگ است، دلم نیز. فشار حصارها نای نفس کشیدن را می ربایند

دلم تنگ است، آتقدر تنگ که اگر حصارها هم بشکنند، می ترکد از دلتنگی اش

اشکهایم گاه گاه یادت را نم میزنند

و با پیچیدن بوی یاد نم خورده ات در کوچه ها، دمی برای تنفس مجال می یابم

هوای بوسیدنت زیر بارش انبوه شکوفه، شاید تنها امید لبخند دوباره ام باشد

می گویند می شود با گره زدن چمن ها، آمال ها را حقیقت بخشید

سبزه ها را که نه، هرآنچه سبز بینم

از شکوفه، سنبل و شب بو

به هم گره می زنم

       شاید رویای قدم زدن با تو

            شاید دستانم در دستان تو

                 شاید رویای آرمیدن در آغوش تو

                      زیر بارش انبوه شکوفه تحقق یابد...


پ.ن: به مناسبت ۱۳ بدر ۱۳۸۹...

پ.ن۲: نانواها هم "جوش شیرین "می زنند/ بیچاره دل فرهاد...

پ.ن۳: از نیلوفر آموختم در مرداب هم می توان رویید

پ.ن۴: امروز اولین جمعه ای هستش که برای فردا کاری نداریم. بعد از آزمون سنجش رفتیم 33 پل، با بچه ها ناهار خوردیم . الانم با سانی(ساناز) پارک بودم کلی خوش گذشت.

پ.ن۵: امروز 89/1/20 آخرین اردوی دوران دانش آموزیمون بود...

پ.ن۶: جدیدا چقدر قاصدکا زیاد شدن. حس خوبی وقتی فوتشون می کنی هوا و پیش خودت فکر می کنی می رسه به دست کسی که می خوایی!!

پ.ن۷: وای باران،

               باران؛

شیشه ینجره را باران شست.

از دل من اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

گاه می اندیشم؛

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا،

از کسی می شنوی روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را

                بی قید-

و تکان دادن دستت که

-مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که

-عجب! عاقبت مُرد؟

-افسوس

-کاشکی می دیدم!

"حمید مصدق"

پ.ن۸:به پایان رسیدیم. اما نکردیم آغاز/ فرو ریخت پرها نکردیم پرواز      "شفیعی کدکنی"

پ.ن9:شعری که پارسال سپیده برام نوشت:

بیا کمی اشتباه کنیم

      من اشتباهی عاشقت می شوم و 

      تو اشتباهی دلت را به من می دهی

بیا کمی گناه کنیم ،

      من تو را می بوسم

      و تو چون پیچکی سر سخت در من می پیچی

بیا کمی دروغ بگوییم:

      من دوستت دارم

      و تو عاشق من هستی

بیا کمی آدم کش باشیم

      من خودم را برای تو می کشم

      و تو خودت را برای من

بیا من و تو بد باشیم؛

اشتباه کنیم، گناه کنیم، دروغ بگوییم، آدم کش باشیم

                                  و بعضی وقتها زندگی کنیم...

پ.ن10: جالبه! دیروزم شد مثل دفعه ی قبلی که می خواستی بیایی!! قهر بودی که نیومدی؟؟؟

پ.ن11: آف لاینام:

-هميشه گورستاني در قلبت براي خاکسپاري خطاي دوستانت بساز (کوروش کبير )

-وقتي ناله هاي خرد شدنت زير پاي باران نواي دل انگيزي شد چه فرقي مي كند برگ سبز كدام درختي

-خدايا از عشق امروزمان چيزي براي فردا کنار بگذار نگاهي ، يادي ، تصويري ، خاطره اي ، براي آن هنگام که فراموش خواهيم کرد که روزي چقدر عاشق بوديم

-درنگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هر چقدر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد :

-دل من محکمه ايست که به من مي گويد همه را دوست بدار به همه خوبي کن و اگر بد ديدي دل به درياي محبت بزن و بخشش کن

- رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آوازبخوان

-اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است (دکتر علی شریعتی)

-دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند.اما هيچ كس فكر نكرد كه شايد من يك گل كاشته باشم

- همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد - جان لوییس 

پ.ن۱۲: این روزا همش امتحان معرفی به اداره داریم.  هنوز نرسیده خونه مامام گرفتم به کار! خودشم خیلی خسته بود. شب کلی مهمون داریم! کلی که نه جمعا می شیم ۱۶ نفر ولی این بچه های مهمونا منو کچل می کنن و می رن. اتاقم زیر و رو می شه و بعد می رن!

پ.ن13: کاشکی همیشه استقلال+سپاهان پیروز باشن که ما از مهتاب+آقای طوقیان بستنیشو بخوریم :دی

پ.ن14: هه هه هه. تازگی ها با مینا روی پامون می نویسیم: اراده، تلاش، صبر، آرامش روانی، آینده ای روشن!! وقتی موقع درس خوندن چشمم می یفته بهش بهم آرامش می ده :دی

پ.ن15: به یاد دوران تفولیت و اینا دارم آهنگای بنیامین رو می گوشم:

می دونم یه وقتایی دلت برام تنگ می شه/تو خیابونو نگاه می کنی از پشت شیشه/ اونکه از پشت درختا می گذره شاید منم/ که دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم...

اینا رو وقتی گوش می دادم که "تو" رفته بودی و فقط اشک می ریختم!!

هر آهنگی برام یه خاطرس!! 

یه هویی دلم برات تنگ شد!! مثل قبل!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین1389 ساعت 2:31 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

نوروز 89

 

بی صدا گوش کن. آواز خموشش به گوش می رسد

یک نفس استشمام کن. هُرم نفس هایش فضا را معطر می کند

بنگر. طراوتش بوم حیات را سبز می کند

درخت ها چه سر خوش در پوشش شکوفه عروس می شوند

پرنده ها سرمست نغمه ی شادی سر می دهند

چشمه ها باز جوشیدن می گیرند

پروانه ها سر از پیله در می آرند

زمین مرده باز تنفس می کند

و طبیعت زیباترین سمفونی آواها را نثار آمدنش می کند

و سرو فرتوت و همیشه  سبز چه می داند طعم آغازی دوباره را. چه می داند حلاوت شکفتن را

جوانه ها می رویند، قد می کشند، سبز می شوند و روزی به بار می نشینند

و بهار می آید. با شکفتن جوانه های حضورت در دل

همچنان چشم در راهم. چشم در راه قد کشیدن، سبز شدن، بارور شدن...

 

و خداوند

فصل ها را چهارگانه آفرید:

بهار

تابستان

پاییز

و زمستان.

خداوند فصل ها را آفرید، همه در اوج زیبایی، در اوج لطافت،

فصل ها در کنار هم زیبا بودند. سرما در کنار گرما. رویش در کنار ریزش

و در چشم انسان بهار در جعبه ی مداد رنگی پررنگ تر می نمود

تابستان زیبا بود، پاییز هم بود و زمستان نیز.

انسان منتظر آمدن بهار بود. بهاری که پررنگ تر می نمود.

تابستان رنگ داشت، پاییز هم و زمستان نیز

و تابستان، پاییز و زمستان کم رنگ بودند. کم رنگ تر از بهار.

بهار با صلابت تمام می آمد برای انسان های به استقبال نشسته.

تابستان می آمد، پاییز هم و زمستان نیز؛ بی صدا و در اوج زیبایی؛ برای انسان های هرچند ناسپاس

و انسان همچنان چشمش به بهار است بی آنکه یادش باشد

 درختان به بار نشسته ؛ قاصدک های مهاجر، بوی نارنج، بوی نم و خاک و باران و سپیدی بکر برف را

زود فراموش می کنیم خوبی ها را. مهربانی ها را.

زود چشمانمان به دیدن پررنگ ها عادت می کنند

زود از خاطرمان محو می شوند کم رنگ ها

باید باشند سپیدی ها برای پاک کردن سیاهی

پررنگ ها در کنار کم رنگ هاست که رنگ می گیرند

باید برای زیبا نقش زدن، جعبه ی مدادرنگی ها پر باشد از همه ی رنگ ها چه کم رنگ و چه پررنگ


 پ.ن: عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررک. ان شاالله برای همه سال خوبی باشه

پ.ن۱:دیشب از مشهد برگشتیم. تو راه برگشت ۱/۱/۸۹ مرگو جلو چشام دیدم!فقط توی اون لحظه هاس که آدم می فهمه تنها کسی که می تونه دست گیری کنه خداست. این شاید اولین باری بود که خاضعانه بهش التماس کردم و ازش کمک خواستم. و باز جوابمو داد و رهام نکرد که بمیرم!!!هرلحظه ممکن بود بریم رو هوا.هوا خیلی سرد بود همه جا یخ زده بود. ۴ تاماشین زدن بهمون و من فقط گریه می کردم و جیغ می زدم و از خدا کمک می خواستم. تا اتوبوس جلویی فقط ۵ سانت فاصله داشتیم اگه یه کامیون می یومد می رفتیم زیر اتوبوس و له می شدیم. این یه فرصت دوبارس برای زندگی!! خدایا از تهه دلم می گم خیلی بزرگی. دوستت دارم.

پ.ن۲: نه! واقعا دیگه دلم نمی خواد نوشته هام رو بخونی. یه دفعه ای نسبت به قبل خیلی تغییر کردی چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن3: پریشب توی عروسی یکی از دوستای دبستانمو دیدم :دی. کلی هپی شدم

پ.ن4: چقدر تعطیلات زود داره می گذره! هنوز هیچی درس نخوندم!

پ.ن5: تعطیلات تموم شد!! وایی سیل امتحانا در راهه

پ.ن6: زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند چیزی فروختی؟ گفت نخریدند، تمام شد.

پ.ن7:من تو را می خواهم/ تو مرا می فهمی/ و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است/ تو مرا می خوانی/ من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم/ و تو هم می دانی، تا ابد در دل من می مانی

پ.ن8: دیروز اینو زهرا برام نوشت: درست است که روزی فراموش می شوی و روزی فراموش می کنی ولی بدان فراموش شدگان هرگز فراموش کاران را از یاد نمی برند.

پ.ن۹: بی نهایت از اینکه این وبلاگو دارم می نویسم پشیمونم. فقط منتظرم تاریخ تحویلش برسه و بعد یا ز کل دیگه نمی نویسم یا اینکه فازشو عوض می کنم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389 ساعت 11:9 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

الف مثل امانتی من...

 

روزگـــاران قریبیست که در سودایت       می کشم جور زمان با دل خـون در یادت

در خیالت همه شب تا به سحر ناله زدم      مهر تـو ای دوست نرود تا به ابد از یادم

می روم مــست، پریــشان، خــاموش      می نهم دل به امـانت تا نمیرم در یـادت

 صدایم را بشنو پیش از آنکه در حنجره خفه شود. پیش از آنکه دلت برای شنیدنش تنگ شود

احساسم را حس کن پیش از آنکه بمیرد

لحظه ای "فقط لحظه ای" به یاد من باش پیش از آنکه خاموش شوم. پیش از آنکه "تو" در سودای من باشی

با من مهربان باش پیش از آنکه دیار انتظارت را ترک گویم و دیگر نباشم چشم به راهت

اکنون که هستم مرا دریاب پیش از آنکه بعد از رفتنم دلت برایم تنگ شود

.

.

.

نفس های ساعت به شماره افتاده اند

دیگر ثانیه هایت به پایان رسید

پیش از آنکه غصه هایم برایت خنده آورترین باشند؛

می روم.

می روم؛

بی آنکه بدانی یک بغل از گل های خاطره دزدکی از باغچه ات چیدم و در کوله بارم گذاشتم

بی آنکه بدانی قلبم را در پیشگاه نگاه ناباورت، دزدکی در دستانت به امانت نهادم

اکنون من بی دلم و "تو" دو دل

روزگاران درازی بود که سودای "تو" را داشتم

دلم توان وداع ندارد، و اکنون می دانم باید دزدکی برای همیشه بروم. باید رخت برکنم از دلت، از یادت.

پاهایم یارای رفتن ندارند. کوله بارم پر است از خاطراتت

باید بروم بی آنکه لحظه ای باز ارغوانی های خاطرات لب پنجره را آبیاری کنم

مواظب امانتی من باش...

ملولم از این روزگار پریشان و نامرد

می دانم اگر دم زنم باز محکومم به کفران نعمت!

در دادگاه نابرابر عدلم تمامی جوارحم حاضرند:

       قلبم را به صلابه می کشم، همانگونه که "تو" را بی رحمانه محکوم کردم

              که عاشقت نباشد

       لبهایم را می دوزم،

              تا باز درد این دل شکسته را فریاد نکنند

       دلم را می شکنم، دیگر تکه های چینی نازک خیالم را به هم نمی دوزم

              تا مبادا دلم باز برایت حتی ذره ای تنگ شود

       آوایم را خفه می کنم

              تا باز "تو" را فریاد نکند

       چشمه ی اشکم را می خشکانم

              تا مبادا به یادت باز جوشیدن گیرد

       دستانم را می بندم

             که باز تمنای "تو" را نکنند

       قلمم را می شکنم

              که باز بر تن خسته ی کاغذ از "تو" ننویسند

              که باز فاصله ها را یک به یک خط نزنند

              دیگر ننویسند: دوستت دارم.

       و پای بر همه ی احساساتم می گذارم

یش از آنکه به دست "تو" محکوم شوم

روزگار نامهربانیست، می دانم

محکوم می شوی بی آنکه گناه کار شناخته شوی

حتی در محکمه ی خودت نیز همه ی وجودت را در هم می شکنی و باز

به دست عقل محکومی

تا مبادا لحظه ای عاشق باشی

محکومی

به فراموش کردن

به خاموش شدن

می گویند خاک سردی می آورد

می دانم به زودی در گورستان خاطرت از بن محو می شوم

آسوده باش. بی صدا می روم. رها تر از همیشه

خداحافظ.

مواظب امانتی من باش...


پ.ن: این پست رو خیلی وقته نوشتم ولی الان گذاشتمش! این سه بیت شعر اولین شعری بود که گفتم!!!! دیگه اگه زشت بود یا جوات ببخشین!

پ.ن۲: ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

پ.ن۳:  میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه / دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

           می رم تا بارون منو یاد تو  نندازه / می رم یه جای تازه

           می رم با چشمای خیس و قلبی بی گناه / می رم حتی نمی ندازی به من یک نگاه

           هر جا می رم بازم یادت می یفتم / اینو به همه گفتم

پ.ن۴: باورت نمی شه اگه بگم قبل از اومدن "تو" به خونه ی دلم همه ی حرفا و نوشته هام فقط و فقط ماله خدا بود!!! یه دفترچه داشتم که توش واسه خدا می نوشتم و حالا مدتهاست صفحه هاش خالی مونده. گرچه براش بنده ی خوبی نبودم و بیشتر وقتا فقط در خونش گلایه بردم ولی بهم یه آرامش عجیب می داد. آرامشی که تا مدت ها دستمو می گرفت و بهم امید می داد. دلم برای اون روزای تلخ که با حضور خدا به شیرینی عسل می شد تنگ شده. می خوام برگردم به آغوش خدا!!! دوران با "تو" بودن خیلی خوب بود و دوران رفتنت خیلی تلخ تر از قبل. نه! اینایی که می نویسم گلایه نیست محاکمه هم نیست. فقط یه یادآوریه واسه ی خودم! تقصیر من بود که توی دلم زیادی جاگرفتی. می دونی اومدن "تو" خوبی های خیلی زیادی هم داشت. حس کردم واقعا کسی رو از تهه دل دوست دارم که لیاقتشو داره. حالا بعد از این همه وقت دیگه مثل قبل دپ نیستم. ایندفه وقتی خواستم واسه خدا نامه بدم براش از سپیدی های روزگار می نویسم نه از سیاهیاش.

خدا جونم خیلی بزرگی. حتی توی این مدت که این همه ازت فاصله گرفتم به حال خودم رهام نکردی. دوستت دارم...

پ.ن۵: می دونم اینکه می نویسم: خدایا دوستت دارم. از نظر "تو" مفهومی نداره! حرفات یادمه می گفتی اگه واقعا خدا رو دوست داری باید به تک تک حرفاش گوش بدی و حرفاشو به خواسته های دلت ارجعیت بدی. می دونم من هنوز همچین آدمی نیستم. ولی این دلیل نمی شه واسه دوست نداشتن. ازش می خوام خودش کمکم کنه تا اونی بشم که می خواد

پ.ن۶: هنوز به حرفایی که بهم گفتی فکر نکردم! :فکر میکنیم در زمان حضرت عیسی یا موسی یا ... ، مردم چقدر خر بودند که با این همه معجزه ، اینها را قبول نمی کردند خب ما که الان خیلی خر تر هستیم با این همه منابع و اطلاعات هنوز گمراه هستیم ؟هنوز اینقدر احمقانه زندگی می کنیم...!!!!!!! شاید این منم که حتی دلم نمی خواد بهشون فکرم بکنم! امیدوارم آدم بشم!

پ.ن۷: می دونم وقتی اینا رو می خونی از تعجت شاخ در می یاری! از اینکه چه طور این همه درگیر بودم چطور این همه وقت باهات حرف زدم و "تو" هیچ جوابی ندادی چطور این همه گم شدم و حالا احساس می کنم پیدا شدم!!! چطور این همه برام بزرگ شدی... وقتی می خونی حداقل بهم نخند. به گریه هام به دوست داشتنام به سادگیهام به بچگی هام به ...

پ.ن۸: این روزا حتی حسه زندگی هم نیس!!! چرا؟ دو هفته ی پیش بوذر جمهر فوت شد! همسایه ی فوق العاده ای بود!(دلیلش این نیستا!)

پ.ن۹: چرا من اینقدر آهنگ دپ گوش می دم؟هنوز اتاقمو درست نکردم! انتحان فیزیکمون لغو شد با این قول که جمعه به مامانامون کمک کنیم!!!!!!!!!!

پ.ن۱۰: کاشکی امسال بریم مسافرت! هرجایی که بشه مشهد شمال جنوب فرقی نداره. فقط می خوام برم. یه مدت از این محیط دور باشم! جدیدا دلم می خواد دانشگاهمو اینجا نباشم! ولی حتی یارقوز آباد شرقی هم که بیفتم بابا میارتم همینجا. اگه اجازشو داشتم خودم تنهایی می رفتم مسافرت. می خوام تنها باشم یه مدت.

پ.ن۱۱: داریم با بچه ها برنامه ی بازارچه خیریه رو راه می ندازیم! قراره سمبوسه باشه. فقط سیب زمینی با جعفری به خورد مردم می دیم :دی. چه شود!هر کس دوست داشت بیاد! دونه ای1000

پ.ن۱۲: اگه سوتی نداده بودم و نمی دونستی وبلاگ دارم لینکشو هیچوقت بهت نمی دادم!

پ.ن۱۳: الان مریم ومهسا اینجان کلی ذوق زده شدم بعد از ۳ هفته دیدمشون!!!!!!!!!  لباسای عیدشونو خریدن! مریم ۱۱ سالشه مهسا ۹ سال!  من نمی دونم این بچه ها تغذیشون چه جوریه که اینقدر زود رشد می کنن! مریم شماره پاش شده ۳۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن۱۴: قراره برا خیریه سمانه بیاد ساناز بیاد تازه دارم مخ زنی می کنم زن عموم اجازه بده مریم و مهسا رو هم ببرم!!!

پ.ن۱۵: امروز از ساعت ۷ صبح تا ۶ عصر مدرسه بودیم واسه آزمون آینده سازان! من هم اندر کفه خودمم هم تو کفه بچه ها! این همه الافی کشیدیم موندیم مدرسه! ناهارم هیچی نداشتیم بخوریم دوغ با چیپس خوردیم معده هامون سوراخ شد! بعد جمیعا گند زدیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه! من نه ریاضی زدم نه شیمی نه فیزیک! دریغ از یه دونه تست!!!!! :دی اصلا حسش نبود! پایین هر تست کلی خاطره نوشتم شعر نوشتم کلا شد یه دفتر خاطرات!!!!

پ.ن۱۶: دیشب واسه شیما یه کارت پستال خوشگل درست کردم بچه ها خیلی خوششون اومد! قراره برا اونام  کارت پستال عید درست کنم!!! اووووووف کلی طول می کشه!!!!!!

پ.ن۱۷: این شعری که شیما برام نوشته رو خیلی دوست دارم:

از وقتی فراموشم کردی زیباتر شدی/ دروغ گوها را باید فراموش کرد/ امشب به تنها دروغ زندگی ام اعتراف می کنم: من نیز فراموشت می کنم...

پ.ن۱۸: هنوز نمی دونم نسبت به اومدن عید چه احساسی دارم! هنوز نمی دونم نگاهم از چه زاویه ای هستش! از دید تموم شدن یه سال از عمر یا شروع یه فرصت دوباره برای زندگی! به هر حال از اومدن بهار خوشحالم. از اومدن اردیبهشت ماه که خیلی دوستش دارم!امسال عید رو باید بترکونم! یعنی تا می تونم خوش بگذرونم.آخه از تابستون باید بشینم به خر خونی. نه واسم تابستونی می مونه و نه عید سال ۹۰!

پ.ن۱۹: چقدر این روزا حال و هوای عیده! روزا زود می گذرن و روزشمار آغاز یه ساله جدید  شروع  شده! فقط ۱۰ روزه دیگه از سال ۸۸ مونده. روزایی که هیچوقت دوباره تکرار نمی شن. ۱۰ روزه دیگه سال ۸۸ هم می پیونده به تاریخ و اون وقته که با مردنش فقط توی خاطره ها یادش می کنیم تازه قدر لحظه های خوششو می دونیم و ماهایی که بی رحمانه منتظر طی شدن ۸۸ و آغاز ۸۹ هستیم چقدر سخت دلمون برای لحظه هاش تنگ می شه!طبیعت انسانه. تا هستن قدرشونو نمی دونیم تا می رن، تا می میرن، تا تموم می شن اونوقته که قدر شناس می شیم و آرزوشونو می کنیم!!!!!!!!!!!!!!برای من سال خوبی بود. نمی خوام شعار تکراری بدم. هیچ سالی نمی شه فقط پر باشه از لحظه های خوش یا لحظه های تلخ! همین که هنوز هستیم که نفس بکشیم، که ببینیم هنوز توی این دنیای نامرد قلب مهربون مادرمون می تپه که هنوز کنار همه ی بدی ها خوبی ها هستن که هنوز خدایی هست که مواظبمون باشه همین کافیه!!! خدایا شکرت به خاطر همه ی لحظه های خوشی که برام رقم زدی و لحظه های بدی که با بودنشون قدر خوبی ها رو بیشتر چشیدم. شکرت که هر روز مواظبمی و هرچند که من بد باشم تو همچنان   بی نهایت با من مهربونی.خدایا دوستت دارم از تهه دل

پ.ن۲۰: دلم تنگه!!! نمی دونم چرا؟ نمی دونم برا کی برا چی!!!!!!!! کم کمک داره ۸۸ تموم می شه! دلم برا لحظه هاش تنگ می شه. لحظه هایی که با ریشل بودم با پاتریک با "تو" و... خیلی دلم می خواد خیلی از لحظه هام باز تکرار بشن. دلم می خواد باز همه چیز آرومه آروم باشه!! انتظار بزرگیه؟

پ.ن۲۱: خیلی وقتا سعی می کنم تکه های غرور و شخصیتمو که خورد شده به هم بچسبونم. ولی خیلی از قطعه هاش نیستن! حتی نمی دونم کجا باید دنبالشون بگردم.پازلم ناقص و تهی مونده از قطعه های گم شده ی دلم. داغونم. داغون

پ.ن۲۲: یه روز سرد خزون تنگ غروب خسته از آدمای شهر شلوغ خسته از نگاه پر درد زمون...

پ.ن۲۳: دیگه نمی خوام برگردی! مدتها منتظر برگشتت بودم ولی دیگه حالا اگه برگردی این منم که می رم برای همیشه. همیشه همین قدر منطقی بمون! حالا که عقلم بر احساسم غلبه کرده نمی خوام "تو" احساست بر عقلت غلبه کنه. کم کم دارم به رفتنت به نبودنات عادت می کنم. این عادت تلخ و ملال آور رو هیچ وقت ازم نگیر. بذار خشک و بی روح باقی بمونم. خیلی وقته برای غلبه ی عقل بر احساس همه ی وجودمو در هم شکستم. با این که دوستت دارم از تهه دل ولی وانمود می کنم که دوستت ندارم. تا منم مثل "تو" احساسمو بکشم و منطقی باشم. دارم احساسمو با منطق "تو" وفق می دم! من و "تو" هیچ نقطه ی مشترکی نداریم مگر دوست داشتن. که اونم به دست عقل و منطق منسوخ می شه. می رم برای همیشه. فرسنگ ها از "تو" و خیال "تو" فاصله می گیرم تا مبادا دوباره احساس بر عقل غلبه کنه

پ.ن۲۴:الان که می دونم چه تصمیمات و برنامه هایی داری به نظر می یاد اصلا جایز نباشه که حرفامو بخونی.

پ.ن۲۵: حواست باشه همه ی حرفایی که اینجا نوشتم بیان همه ی حرفا و احساساتمه نه نوشته هایی که بوی انتظار برگشتت رو بده. نمی خوام دوباره اون  روزه تکرار بشه. اینجوری حداقلش منطقمون یه خورده با هم هم خونی داره!

پ.ن۲۶: نسبت به قبل خیلی فرق کردی. نمی دونم شاید اونی که من می شناسم "تو" ی واقعی نبود یا اینکه الان "تو" ی واقعی نیستی! یادمه می گفتی از وقتی که منو شناختی خیلی فرق کردی. من نمی دونم قبلا نمی ئونم قبلا چه جور آدمی بودی ولی از زمانی که می شناختمت زمین تا آسمون فرق کردی. احساس می کنم وقتی باهام بحث می کنی حرفا و رفتارات خیلی افراطی. حالت عادیت با زمانی که بحث می کنی خیلی ضد و نقیضه! کاملا گیج شدم." تو" کدوم "تو" یی؟؟

پ.ن۲۷: کلی خوشحالم. فردا روز اول خیریه اس. البته تا ۲-۳ روز ادامه داره ولی ما فقط فردا قرفه داریم. ساناز می یاد سمانه هم می یاد. بازم دارم دعوت می کنما بعد نگین من بی معرفتم!!! هرکی دوس داشت پاشه بیاد مدرسمون. من خودم در خدمتم. هرکی اومد مهمونه خودمه.

پ.ن۲۸: فروش امروز ۱۱۰ هزار تومن! ساناز سرکارم گذاشت نیومد!

پ.ن۲۹: وایییییییییییییییییییییی امروز چقدر خوش گذشت. خدایا دوستت داررررررررررررم. امروز از مدرسه با ۱۴ نفز از بچه ها فرار کردیم! هیچکسم هیچی نفهمید! مدرسه رو هوا بود.کلی به ناظممون با اون ابهتش خندیدیم. رفتیم میدون امام بریونی زدیم 

پ.ن۳۰: چقدر از این آهنگ خوشم می یاد:
همه چی آرومه تو به من دل بستی/ این چقدر خوبه که تو کنارم هستی/همه چی آرومه غصه ها خوابیدن/ شک نداری دیگه تو به احساس من/همه چی آرومه من چقدر خوشحالم/پیشم هستی حالا به خودم می بالم/تو به من دل بستی از چشات معلومه/من چقدر خوشبختم همه چی آرومه/تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن/منو با لالایی دوباره خوابم کن/ بگو این ارامش تا ابد پابرجاس/ حالا که برق عشق تو نگاهت پیداس...

پ.ن۳۱: چهارشنبه سوریه خوبی بود!!! آخرین چهارشنبه ی ۸۸ دلم برات تنگ می شه...

پ.ن۳۲: فردا عصر حرکت می کنیم سمت مشهد!!!! بالاخره مسافرت اوکی شد. ولی خیلی یه هویی!!!!! من هنوز کلی کار دارم. قرار بود با بچه ها ۵شنبه صبح بریم کوه راستی خداحافظ. برات میل بزنم تا بیایی بخونی ما رفتیم و برگشتیم!! ببخش که اینجا ازت خداحافظی می کنم. برات کلی دعا می کنم. دعای دیگران در حق آدم می گن می گیره. دلم برات این روزا کلی تنگ شده! کاشکی بودی!همیشه مثل دیوونه ها توی جمعیت چشم می ندازم شاید ببینمت ولی تو هیچوقت گذرتم این طرفا نمی یفته!!راستی پیشاپیش عیدت مبارک!

پ.ن33: شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت/ به گریه گفتمش: آری! ولی چه زود گذشت

           بهار  بود  و  تو  بودی  و  عشق  بود  و  امید/ بهار  رفت  و  تو  رفتی  و هرچه بود گذشت

           چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت!/ شبی که با  تو  مرا  در  کنار  رود  گذشت

           غمین مباش و میندیش از این سفر! که تو را / اگرچه  بر  دل  نازک  غمی  فزود   گذشت

+ نوشته شده در جمعه 14 اسفند1388 ساعت 4:9 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

منجی...

 

روزگار جفا کاریست روزگاران نبودنت

          چه کسی می داند چرا پیچک، آنچنان سخت به خود می پیچد

                            که چرا گاه دل آسمان تاب تحمل اندوه ندارد و آنچنان بی امان می بارد

                            چرا مدتهاست شقایق ها و لاله ها داغدار گشته اند

                            چرا گل یاسِ خوشبو از غربت ایّام دلش می گیرد

                            چرا گنجشک ها مدتهاست آواز نمی خوانند

                            چرا ماهی های قرمز حوضچه ی مادربزرگ دیگر قرمز نیستند

          چه کسی می داند چرا سالهاست همه ی چیزها به ناچیز گرفته می شوند

                            که چرا گنجشک ها دلِ خواندن ندارند، ماهی ها عاشق نمی شوند

                           چرا همه ی اینها بر لب طاقچه ی فراموشی خاک می گیرند و از یادها محو                             می شوند

                           چرا جغد درویش خرابه، به جای آدم ها مناجات یاهو می خواند

                           چرا برگها به جای آدم ها قنوت می گیرد

مدتهاست بی اعتنا می بینیم و می گذریم و همه چیز را به هیچ می گیریم.

مدتهاست که تو را به صندوقچه ی خاطرات گذاشته ایم

مدتهاست که از سر عادت، گاه گاهی آدینه ها عهدی می خوانیم و باز...

این روزها آمدنت در دلها بوی خبال گرفته است

بی شک با آمدنت آسمان رنگ دیگری خواهد داشت...


پ.ن: به بهانه ی ولایت حضرت مهدی (عج). اللهم عجل لولیک الفرج...

پ.ن۲: هرکسی ارزش مهربونی نداره! 

پ.ن۳: با وضعیتی که داره پیش می ره فکر کنم تا اواخر اردیبهشت باهام قهر باشی!!!!!! کاشکی بدونه اینکه برات توضیحی داشته باشم یه خورده حرفامو باور کنی و روی حرف خودت پافشاری نکنی! بابا به خدا من این وبلاگو برای تو دارم می نویسم. قراره روز تولدت بشه ماله خودت! چرا الان اصرار می کنی و می خوایی ببینیش؟

پ.ن۴: مهمونی دیشب خونه ی فاطمه اینا با بچه های کلاس بدک نبود! هرچند جای خیلی از بچه ها خالی بود!

پ.ن۵: چقدر طول می کشه یه آهنگ دانلود کردن! دارم candy shop رو دانلود می کنم!

پ.ن۶: میلادحضرت محمد(ص) و امام صادق(ع) مبارررررررررک

پ.ن۷: خیلی وقتا وقتی برای "تو" پست می ذارم احساس خوبی بهم دست نمی ده!واقعا نمی دونم چرا و برای چی دارم برات می نویسم! تو که نمی خونی حرفای منو! پستایی که میذارم مربوط می شه به احساسی که هون موقع بهم دست می ده! ولی تو که هون موقع نمی خونی پستامو!

پ.ن۸: طی یه تصمیم گیری جدید بقیه ی نوشته هایی رو که برات نوشته بودم رو پست می کنم و از اون به بعد فاز وبلاگم عوض می شه!چون می دونم نوشتن یا ننوشتن من برات هیچ فرقی نداره!!!!

پ.ن۹: فردا عروسیه کارن+ آریل هستش (دختر داییم). حیف که نمی تونیم بریم!!!

پ.ن۱۰: چه انتظار عجیبی ... / تو بین منتظران هم ، آقای من چه غریبی / و عجیب تر / که چه آسان نبودنت شده عادت ... / چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت ... / نه کوششی ، نه وفایی / فقط نشستیم و گفتیم : خدا کند که بیایی (جمله ای که بارها برام سندش کردی!!!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1388 ساعت 9:56 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

سین مثل سلام و خداحافظ...

 

سلام و خداحافظ!!

امروز اومدم خداحافظی کنم. مثل "تو". از خودم، از "تو".

از "تو"یی که عاشقانه دوستت داشتم. از "تو"یی که تموم لحظه های من بودی. از اشکای مثل بارونم که همیشه پهنای صورتمو خیس می کرد. از غم کز کرده ی دلم. از آرامشی که ازم صلب شد. از یه انتظار پوچ و تهی برای برگشتنت، از "تو".

حرفای مژگان برام یه تلنگر بود. خیلی ناراحت شدم وقتی گفت توی تنهاییهاش وقتی دلش می گیره، عکس منو می گیره دوستشو گریه می کنه. با خودم گفتم پس خدا چی می شه؟ یاد خودم افتادم! منم مثل اون بودم. عاشق "تو". خیلی وقت بود خیلی از خدا دور بودم. ذهنم فقط و فقط مشغول "تو" بود. حتی سر نمازام. از خودم بدم اومد.

فکر نکن دل بریدن برام خیلی آسونه. فکر نکن خط زدن "تو" از ذهنم آسونه. هیچوقت نخواستم واقعیت ها رو قبول کنم. اینکه خیلی وقته "تو" رفتی و همه چیز تموم شده و من دارم بی خودی پی سراب می دوم. باورش برام خیلی سخت بود. داغونم می دونم دلیلش خودم بودم.

داشتن "تو" حتی توی خیال هم برام شیرین بود. "تو" راهتو پیدا کردی و رفتی و منو ندیدی که شبام با خیال "تو" صبح می شد و تا صبح منتظر لالایی های صامتت می شدم. می دونم دیگه حتی لحظه ای به من فکر نکردی. می دونم بعد از رفتنت دیگه جایی تو دلت نداشتم. "تو" لحظه ای مثل من دچار نبودی. بودی؟

وقتی رفتی تا یه هفته تو شوک بودم. تا صبح گریه می کردم و خوابم نمی برد. قلبم آرامش نمی گرفت و از اون به بعد شدی همه ی رویا و خیال من. دیگه دلم زود می شکست. زود گریم می گرفت. بهونه گیر شده بودم. دیگه اون آدم سابق نبودم. حتی توی اوج شادی وقتی به یادت می افتادم، چشمام خیس می شد. فکر می کردن دیوونه شدم و من توجیهی برای گریه های به ظاهر بی دلیلم نداشتم.

عشق "تو" مثل یه خوره افتاد به جونم. مثل وزنه های سنگینی که به غرق شدن یه کشتی فرتوت کمک می کنه. لبریز شدم از "تو". شده بودی پناه شبهام. یه شرک محض.

خوشحالم "تو" راهتو پیدا کردی و مثل من مدت ها درگیر خیال نبودی.

حالا اومدم با گذشت حدود 8 ماه از زمانی که مسخ "تو" شدم، ازت خداحافظی کنم. که دیگه توی دادگاه نابرابر عدل من، محکوم نباشی. که دیگه شبا  راحت و بی دغدغه چشم روی هم بذارم. اومدم همه چیز رو باور کنم. حقیقت هایی که قبولش برام خیلی سخت بود و وقت گیر. اومدم ازت تشکر کنم. به خاطر لحظه های شیرینی که توی اون2 ماه با داشتن "تو" برام رقم خورد. "تو" خیلی خوبی. چیزای زیادی ازت یاد گرفتم.

لحظه ای تصور نکن که از دوست داشتنت پشیمونم. من دوستت داشتم بی دلیل و حالا برای دوست داشتنام یه دلیل پیدا کردم. یه دلیل بزرگ.

عشقت، مهربونیهات، حرفای شیرینت، دوست داشتنت، رفتنت، سنگینی حرفات، اشکام، دل تنگی هام یا حتی شرکم؛ همه و همه چیزای زیادی بهم یاد داد. فرق "تو" رو با بقیه فهمیدم. "تو" هم مثل بقیه بودی. نه یه اسطوره. نه یه آدم بی نقص که من توی دنیای خودم ازت ساخته بودم. "تو" ساده از کنارم عبور نکردی. می خواستی منو از تاریکی رها کنی. "تو" کسی بودی که صادقانه دوستت داشتم، "تو" کسی بودی که صادقانه دوستم داشتی.

حالا به تک تک حرفات رسیدم. به معنی همه ی رفتارای گنگت. خوشحالم. توی دوست داشتن "تو" بهت اعتماد کامل داشتم. نه به کسی حسادت کردم، نه برات ظاهر سازی کردم و نه توی جدایی از "تو" ازت متنفر شدم.نمی تونستم ازت متنفر باشم. صادقانه دوستت داشتم. نه به چشم یه نیاز، نه به چشم یه کمبود و نه به اجبار. به خاطر "تو"، به خاطر قلب بی نهایت مهربونت . به خاطر دلم.

نمی دونم کجا، کی و به چه بهونه ای دوباره نگاهم به نگاهت گره می خوره. نمی دونم اون روز چی پیش می یاد. غرق شادی می شم یا غرق گریه. فقط آرزو می کنم هرجای این کره ی خاکی که هستی همیشه پیروز باشی و لبت خندون باشه.

از روزگارت خبر ندارم فقط آرزو می کنم که لحظه ای لحظه های دلتنگی منو حس نکرده باشی و دچار نبوده باشی. خوشحالم که زود فراموشم کردی.  خوشحالم که زود توی خاطراتت خط خوردم.

می خوام رها باشم. می خوام عاشق بشم. مثل "تو". عاشق معشوق "تو". ولی نه به خاطر "تو". به خاطر خدایی که عاشقشی. به خاطر خودم.

امیدوارم روزمرگی ها مانعم نشه.

امیدوارم همه چیز زود از خاطرم محو بشه.

یادم باشه حرفای امروزمو.

یادم باشه که دیگه دل داده ی کسی نشم.

یادم باشه راه خیال به "تو" ببندم.

یادم باشه لبخند شیرین مامان رو وقتی ازم می خواد براش دختر خوبی باشم.

یادم باشه همه چیز تموم شده.

یادم باشه یه نفر هست اون بالا که همیشه مراقبمه، بیشتر از همه دوستم داره و دستامو می گیره که غرق نشم.

برام دعا کن.

می خوام بالهای گرد گرفتمو باز کنم. می خوام رها باشم. پرواز کنم...


پ.ن: خوشحالم از اینکه فنت سبز وارد کلامم شده!

پ.ن۲: سر کلاس ادبیات خانم ساعتچی برامون یه شعر عرفانی توپ خوند:

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامیست ز من بر من و باقی همه اوست...

پن۳: الان ساعت 00:40 هستش. تو آنی  و ازم دلیل آن بودنمو می پرسی. چرا اصرار می کنی و می خوایی وبلاگمو ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدا خودم بهت می دم لینکشو سر فرصت... وقتی وبلاگم پر شد از همه ی دل نوشته هام واسه ی تو...

پ.ن۴: اینو تازه فهمیدم! اینکه "تو" بهترین دوستی بودی که توی طول عمرم داشتم. گفته بودم دیگه راه خیال به "تو" می بندم.آره ولی دوست داشتنم شده از یه جنس تازه! به عنوان صمیمی ترین و بهترین دوستم دوستت دارم. با اینکه رفتی ولی هنوز سعی می کنی که به قول خودت منو "آدم" کنی

پ.ن۵: با وجود اینکه از بین 32 نفر شدم 3ومین دختر محبوب کلاس. با اینکه خیلی ها توی کلاس منو دوست دارن و می گن که یه آرامش خیلی خاص دارم ولی "تو" اینجوری فکر نمی کنی. این خیلی خوبه "تو" همیشه می خوایی من از این چیزی که هستم بالاتر و بهتر باشم.  هیچوقت هیچ کدوم از دوستام اینجوری نبودن. می گم که "تو" با همه فرق می کنی برای من... امیدوارم یه روزی به قول "تو" آدم بشم...

پ.ن۶: کاشکی آسمون واسه همه نیلگون و آبی باشه، کاش زیر آسمون شب همه کنار هم یه شام گرم بخورن و کسی گرسنه نخوابه، کاش همه مثل آدمایی باشن که من امروز دیدم بی نیاز و غنی! کاش کسی نباشه مثل پسرکی که توی کوچه های شهر دیدم قد خمیده و پریشون و خسته...

پ.ن۷: احساس خوبیه وقتی با مامان English حرف می زنم ملت فکر می کنن توریستیم.  از نگاه های سنگین آدما بدم می آد وقتی می خوان با نگاهشون آدمو قورت بدن. حتی وقتی شالتو تا ته کشیدی جلو که موهات پیدا نباشه!!!!!!!!!!!!

پ.ن۸: چقدر آدما حریصن! من این وبلاگ رو فقط و فقط واسه ی "تو" و دله خودم راه انداختم! حالا حریص شدم! به داشتن کامنتای زیاد...

پ.ن۹: برای ولنتاینت اینو فرستادم: Words cant explain my feels about U, I cant explain why the sky is blue. but i know MY HEART IS TRUE when I say U: I'm so lucky 2 have a good friend like U...

پ.ن۱۰: نه آرزویی دارم، نه می ترسم؛ من آزادم. (نیکوس کازانتزاکیس)

پ.ن۱۱: قدیمی هستن ولی من این جمله ها رو دوست دارم!
امروز را برای بیان احساس به عزیزت غنیمت شمار. شاید فردا احساسی باشد ولی عزیزی نه!

نمی دانم چرا اینگونه است. وقتی نگاه عاشق به توست می بینی اما دلت بسته به مهر دیگریست. بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست!(امروز که این جمله رو سر کلاس خوندم همه هوووووو کشیدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

پ.ن۱۲: زندگی آنقدرها هم دشوار نیست. جمله ای که حسین تا چند وقت پیش هی تکرار می کرد!

پ.ن۱۳: خیلی از مسائل خیلی ساده تر از اون چیزی هستن که به نظر می رسن. دیشت تازه فهمیدم اگه واسه مشکلی که این چند روز پیش  اومده بود این همه دست و پا نمی زدمُ مسئله خودش حل می شد. بدونه اینکه بخوام دروغ بگم نصف حقیقت ها رو بخورم و بعد نصف حرفام ضد و نقیض از آب در بیاد!

پ.ن۱۴: امروز عنوان همه ی مطلبا رو عوض کردم! ... مثل ...! مثل عنوان ای میلایی که می فرستادی!!

پ.ن15: از این بیت شعر خیلی خوشم می آد:

  ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش 
  بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش


پ.ن16: حالم از یه نفر به هم می خوره! دلم می خواد سر به تنش نباشه. حیف اگه قدرتشو داشتم دمار از روزگارش در می آوردم. دلم می خواد براش آرزوی مرگ کنم ولی به خاطر مهسا هم که شده نمی تونم!

+ نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1388 ساعت 12:12 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

سین مثل سراب...

     

آسمان را بنگر بارانیست...

نمی دانم از سر شوق یا که بیداد دل

       چه کسی می داند پریشان احوالی آسمان را یا که سرمستی او از شور عشق را

در روشنایی کم سوی چراغ، قطرات باران چه مست رقصانند

و زمین چه عاشقانه آغوشی می شود برای باران

از آخرین تنفس عمیق زمین،

آخرین عاشقانه های باران،

آخرین حس تازه شدن 

و بوی چمن نم زده؛

روزگاران غریبی می گذرد

صدای شرشر باران، آرامش عمیقی در شهر نجوا می کند

در سکوت بهت زده ی شب، دستانم را دراز می کنم،

قطرات باران سرمای عجیبی در وجودم می پاشد

زیر باران آرام قدم بر می دارم

 تا که مبادا آرامش شب فرو ریزد

      و  باران مسخ کننده ترین ترنم هایش را نثار زمین می کند

با تر شدن زمین و انعکاس چهره ی شهر در خیسی باران، انگار همه جا را سراب می گیرد،

به سان سرابی از "تو" که مدتهاست چشمانم را به حقیقت بسته است.

      آسمان ابریست و هیچ ستاره ای چشمک نمی زند

 شهر آرام آرام در لالایی سکوت خود به خواب می رود و چراغ ها یکی پس از دیگری خاموش می شوند.

 به جز چند حباب روشن، نور دیگری به چشم نمی آید...

            خدایا من اینجایم، تنهای تنها، در ارتفاع 10 متری زمین!

                 می دانم بازهم به چشم نمی آیم، 

                      حتی چراغ های دلم نیز خاموشند...


پ.ن: دیشب بعد از کلی وقت بارون اومد!! یه نشونه ی رحمت!umbrellasmilef.gif : 36 par 45 pixels.

پ.ن2: صبح که پاشدم یه خورده برف اومده بود این اولین برف امسال بود!

پ.ن۳: امروز بالاخره یکی از بهترین دوستام(ساناز جونم ) وبلاگمو دید! قرار نبود کسی ببینتش!

پ.ن۴: برای این چند روز تعطیلی هیچ برنامه ی خاصی ندارم! با این که کلی انتظار اومدنشو می کشیدم!

پ.ن۵: دیشب بعد از کلی وقت خوابیدیم خونه ی مامان بزرگ جونم

پ.ن۶:امروز بعد از کلی وقت با مامان رفتم بیرون. توی این چند روز خیلی مسافر اومده اینجا.خیلی خوش گذشت.

پ.ن۷: امروز جمعست. دومین روز این تعطیلات۵ روزه! من هنوز هیچ کاری نکردم تازه الانم باید برم اتاقمو درست کنم

پ.ن۸: دوباره دلتنگت شدم!

پ.ن۹:امروز که داشتم اتاقمو تمیز می کردم توی کیفم یه چیزایی پیدا کردم! پوسته ی شکلاتی که اون روز توی پارک با هم خوردیم !!!!!!!!

 پ.ن۱۰: اصل عنوان وبلاگم که از آهنگ یاد من باش قمیشی هستش:

رفتی خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما، من به یاد تو شكستم

غیر تو که دوری از من ، دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه! یاد من باش
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب
عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت، میشه از حادثه رد شد
میشه تو آتیش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
اگه دوری، اگه نیستی، نفس فریاد من باش
تا ابد، تا ته دنیا، تا همیشه یاد من باش

خیلی آهنگای قمیشی رو دوست دارم.

پ.ن۱۱: گفتم" تو" فرهاد منی

گفتی "تو" شیرینی مگر؟

گفتم که ویرانم مکن

گفتی "تو" آبادی مگر؟

گفتم فراموشم مکن

گفتی "تو" در یادی مگر؟

دله من برا ت تنگ شده! میدونم دله" تو" نه!

پ.ن۱۲: فراموش نکن مردم هر روز خدا رو می بینند فقط او را تشخیص نمی دهند.

یادت باشد به نظر من زندگی بهتر از مرگه. حداقل به خاطر لبخند مادر یا دل یه دوست که به خاطر ما می تپه و یه بشقاب چیپس.

از کتاب: لطفا گوسفند نباشید

پ.ن 13: سیمین جونم خوندن پستات برام یه تلنگر بود ممنونتم.

پ.ن14: اصلا اعصاب ندارم!!!!!

هر کسی رد می شه یه سرکوفت می زنه می ره! اشکای لعنتیم جلوی دیدمو می گیره و نمی ذاره بنویسم! بابا بهم انگ شیطان پرستی می زنه! به خاطر اینکه یه مدت به دیوار اتاقم عکسای لینکین پارک + اسکلت + مرلین مانسون + اوانسس+... رو چسبونده بودم! اونم فقط علامتشانو! بدم می آد از اینکه از روی ظاهر آدم قضاوت بشه! بدم می آد تا وقتی که زنده هستم بابا به جای اینکه با خودم حرف بزنه، به عمم بگه فریده شیطان پرست شده، بدم می آد از اینکه همیشه قیافه ی حق به جانبا رو به خودشون می گیرن، می رن همه ی نقاشیام رو از در و دیوار اتاقم پاره می کنن و ریز ریزشون می کنن و  بعد باز این منم که محکومم!

پ.ن15: امشب شب ولتناینه!  ولنتاین اونایی که عاشق هم دیگن مبارک. مامان به بابا می گه ولنتاینت مبارک. و بعد بابا از توی سالن خطاب به من می گه: تو داری به کی تبریک می گی! دوباره محکوم شدم بی دلیل!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388 ساعت 10:39 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

خ مثل خیال...

 

جاده های عبورت، با گل های همیشه بهار سبز می ماند در کوچه های ذهنم

امشب هیچ شمعی شب زدگی های مرا ستاره باران نمی کند

چندیست اسیر واژه ها شدم، اسیر ای کاش ها، اسیر خیال های شیرین، اسیر انزوا...

           سالهاست کسی برای روشنایی شمع های وجودم دعا نمی کند

     قصه های مادر بزرگ اینگونه حکایت می کنند:

     شب میلادت اگر آرزو کنی از ورای دل؛ برآورده می شود

                                                                                      شاید...

          چشمانت را ببند،

           دستانت را آرام در دستانم بگذار

امشب "تو" را تا پرتگاه هستی ام با خود همراه می کنم

سکوت کن

چه رویای شیرینی!! دستانت در دستان من است، بی آنکه بدانی!

امشب در ضیافت خاموشی ام،

            در پس یک خیال شیرین، یک تبسم زود گذر؛ در تمنای برآورده شدن شایدها،

            شمع هایم را به آرامی خاموش می کنم...

چشمانم را بی رمق روی هم می فشارم

            و از تهه دل آرزو می کنم،بهاربيست www.zibasazi.bahar-20.com

که گرمای دستانت خیال نبوده باشد

دیده می گشایم

            باز 

            دستانم سرد سرد است

            و جاده

            تاریک تاریک...


پ.ن: امشب شب تولدمه! خوشحالم. مرسی مامان مرسی بابا 

پ.ن 2: 10 بهمن: نمی دونی چقدر دلم از همه چیز گرفته! دلم می خواد چشمامو آسوده بذارم روی هم برای همیشه... 

پ.ن3: 10 بهمن :راستی وقتی می رفتی چه احساسی داشتی ؟ من یه احساس جدید رو حس کردم! شبا خوابم نمی برد، هیچکس محرم حرفام نبود، تا خود صبح گریه می کردم! تا حالا حس کردی وقتی رو که دلت آرومو قرار نداره ؟ دلت داره از جا کنده می شه و نمی تونی آرامش بگیری ؟ وقتی دلت از همه چیز پره، حتی از کسی که قرار بوده مثل بقیه نباشه ؟ و توی این موقعیت فقط مواظب باشی کسی صدای شکستن بغزتو نشنوه ؟ کسی صدای نفسای به شماره افتادت رو نشنوه ؟ ذهنم پر علامت سواله! سوال از تویی که خیلی وقته نیستی! راستی چرا خیلی وقته نیستی؟

داغون شدم! داغونه داغون! 

دلم خیلی پر بود! تو خیلی خوبی! و من چقدر خود خواهم که با حرفایی که زدنش انگار هیچ فایده ای نداره، تورو ناراحت می کنم! منو ببخش...

پ.ن4: خدایا مگه به درد دله آدما گوش نمی دی، مگه ندیدی دلا رو نشونی گرفته پلیدی، دستای منو بگیر و رهام کن از این نا امیدی، از سیاهی به سپیدی...

پ.ن5: دیشب خونه ی نیلوفر اینا مهمونی بود. با بچه های کلاس! برای اولین بار از خیابون خونه ی شما رد شدم!!

پ.ن6: 12بهمن: ساناز جونم، سحر جونم، شیما جونم، دوستون دارم از تهه دل...

+ نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388 ساعت 3:27 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ث مثل ثانیه ها از هفت گذشت...

 

 

از ورای دل آمدنت را خوشحال بودم،

آن روز که گفتی میهمان متروکه ی دلم می شوی،

در پس همه ی خنده های قاه قاهم چشمانم خیس خیس شد...

در حضورت سکوت، شاید بهترین ترنم باشد برای حکایت از دلتنگی های نبودنت و آنکه چقدر دوستت دارم...

دیدارت برایم می توانست شیرین ترین باشد، هر چند کوتاه

چشمانم را به عقربک های نامرد دوختم، ساعت های انتظار سخت می گذشت و بس طولانی

با عبور هر عابر به کوچه سرک کشیدم ولی هیچ عابری "رهگذر" من نبود...

چشمانم تمنای دیدن سایه ی عبورت را داشت

ثانیه های لعنتی به هفت نزدیک می شد و همچنان در آرامش بهت زده ی کوچه، هیچ صدای عبوری به گوش نمی رسید... و آمدنت انگار کم کم رنگ می باخت...

ثانیه ها از هفت گذشت.

1. یک .

2. دو ..

3. سه ...

4.چهار ....

5.پنج .....

6.شش ......

7.هفت .......

و "تو" نیامدی....

اگر سنگینی آن همه نگاه پرسشگر نبود، با خیال آسوده پلک می زدم، بلندتر نفس می کشیدم! تا مبادا کسی صدای هق هق هایم را بشنود، مبادا کسی خیسی چشمانم را ببیند

ناباورانه به طاق آسمان چشم دوختم و آرزو کردم از تهه دل:

هر کجای دنیا که هستی زیر این قداست بی کران، دچار نباشی که ویرانت می کند...

خسته ام، بیشتر از همیشه

دوباره باران زده ی "تو" شدم

هرچند، ای کاش های من مدت هاست رنگ خیال گرفته اند...

دلم می خواهد باشی، بی هیچ بهانه ای، و در سکوتی بی انتها؛

دستان یخ زده ام را گرما بخشی و شانه هایت را لحظه ای،

"فقط لحظه ای" برای گریستن در اختیارم گذاری...


پ.ن: دلم برات خیــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ شده دوباره دیشب توی تنهاییم کلی باهات حرف زدم! مثل همیشه هیچ جوابی ندادی!

پ.ن1: امروز تازه اینو فهمیدم! دیگران تا وقتی دوستم دارن که باب میلشون باشم!!

پ.ن2: این روزا روحیم داغونه داغونه! و بابا نگرانه که من سرماخوردگیم بدتر نشه!

پ.ن3: خوشحالم! حساسیت فصلی! یه بهونه ی جدید برا خیسی چشام!!

پ.ن4: امروز ساعت ها بی هدف توی رخت خوابم غلت خوردم! بلند که شدم مامان دادش رفت هوا که چرا بالشم خیسه! گفتم: به خاطر حساسیت فصلی!!

پ.ن5: دوباره یه غروب دلگیر دیگه! صدای مناجات قبل از اذون به گوش می رسه! خدایا من اینجام تنهای تنها...

پ.ن۶:از اون روزی که نیومدی الان ۲۳روز گذشته! و من نمی دونم دلیل نیومدنت رو! از اون روز به بعد حتی آنم نشدی! چرا؟

پ.ن7: بالاخره فهمیدم دلیل نیومدنت رو! امتحان داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خیالی نیست...

+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388 ساعت 7:0 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

سین مثل سنگینی حرفات...

 

وقت رفتنت سنگینی حرفات 

  از خاطرم نمیره  

 گفتی باهام حرف نمی زنی، چون نمی تونی!  

بالاخره بعد از مدتها به تنهایی من سر زدی  

   "تو" منو ندیدی که توی این حصار، ماه ها به انتظار برگشتنت چشم به راه بودم   

 و تنها چیزی که بعد از مدتها  برام باقی گذاشتی، 

  اشکایی بود که از سردی کلامت رو پرچین نگاهم نشست  

 کاشکی حرفات هنوزم از سرِ سنگینی باشه، نه از یخ زدگی ایام...


پ.ن: دل نوشته هایم را در سیاهی می نویسم

با قلم سیاه

اگر دلت با من باشد؛

می خوانی

تک تک نت هایم را

با سپیدی های هرچند سیاه...

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388 ساعت 2:56 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

میم مثل می ترسم از اینکه تو نباشی...

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             هنوز جرعت نکردم توی پارکی که دیدمت "دوباره" قدم بزنم

   هزار بار از کنارش رد شدم  

 ولی نخواستم باور کنم

   من یه روز با "تو" و پا به پای "تو" توی اون پارک قدم زدم  

  می ترسم!

از اینکه "تو" نباشی،

از اینکه هر روز از کنار پارک عبور کرده باشی ولی نه به یاد من 

   با اینکه "تو"،

  پارک را فراموش کرده ای

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 8:15 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ک مثل کدوم جاده...

 

نمی دونم کدوم جاده دوباره منو به "تو" می رسونه 

   "تو" با رفتنت تمام جاده ها رو خراب کردی 

  و نخواستی که دوباره منو ببینی 

  خودم باید جاده بسازم   

 می ترسم 

  از اینکه حتی اگه جاده ها رو هم ساختم،

"تو" دیگه منو نخوایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388 ساعت 2:31 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

نون مثل نیمکت تنهایی من

 

هر روز مشتاقانه از کنار پارکی که "تو "را روشن دیدم عبور می کنم

شاید "تو " هم به یاد آن روزها عبور کنی

نیمکت هر روز خالیست و

"تو "نیستی

مدتهاست نیمکت آشنایی من و "تو "

نیمکت تنهایی هر روزه ی من است

+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388 ساعت 11:1 AM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

دال مثل در آرزوی پروانه شدنت

 
چندیست که هوای دل بارانیست
و "تو"
ماه هاست که در پیله فرورفته ای و
چشمان ملتمسم را به انتظار نشانده ای
و من
همچنان در آرزوی پروانه شدنت با عقربه ها جدال می کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388 ساعت 3:34 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ب مثل به خاطر من...

 

"تو" رفتی،

 به خاطر من،

 و ندونستی که با رفتنت، لحظه هام چقدر پر شد از "تو"

 از لرزش صدات می دیدم که روز آخر دلیلی نداشتی برای رفتن،

دلمو شکستی، به خاطر خودم! دلتو شکستی به خاطر من!

 و من از پشت گریه های بی امانم، ناباورانه می دیدم، دور شدنت رو،

 و نمی دونستم که رفتی به خاطر من!

حالا می فهمم که" تو" چقدر بزرگی

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 10:55 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ف مثل فرق تو با دیگران

 

سلام! اولین روز زمستونیت به خیر!

منو ببخش!

حرفایی که زدم از سر دلتنگی زیاد بود!

حرفامو پس می گیرم! " تو" فوق العاده ای! برعکس چیزایی که گفتم!

کلی بهت فکر کردم! ولی نه از سر دلتنگی!

حالا می فهمم فرق "تو" رو با دیگران!

"تو" منو دوست داشتی، حالا رو نمی دونم!

و دوست داشتنت از تهه قلب بود، وگرنه

 پیشم می موندی!

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 10:49 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

لام مثل لاله ی واژگون

 

ای کاش،

یکبار لاله ی واژگون "سرد"

سر بالا می کرد و

آفتاب را می دید که چه از سر ذوق و

"گرم" می تابد بر آن

تا که قد کشد

تا به آسمان


پ.ن:توی همه ی پستام "تو " قرمزی، "من " آبی

امروز رنگ فونتای این پستمو عوض کردم! آخه تازه به این نتیجه رسیدم!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388 ساعت 4:32 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

کاف مثل کاشکی بارون بگیره

 

امروز آخرین روز پاییزه!

و رفتنت در اون روز تابستانی،

شاید پاییزی ترین فصل برای من

و آسمان دل من بارانی

کاشکی بارون بگیره!

زمین خستست!

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388 ساعت 4:29 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

کاف مثل کاشکی زمین هم باریدن می گرفت

 

تا حالا باریدی؟

کاشکی یک بار به جای آسمون

و برای دل تنگی آسمون،

زمین "هم" باریدن می گرفت!


پ.ن: ابر چشمام پر اشک ای خدا، وقتشه دوباره بارون بزنه...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388 ساعت 4:27 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

نون مثل نوشتن از تو...

 

امروز دبیر نداشتیم، همه سرگرم کارهای خودشونن و

من دوباره درگیر مرور تکراری خاطره ها،

توی این روزای سرد آخر پاییز،

 نشستن توی طاقچه ی آفتاب گیر کلاس و

 نوشتن از" تو" خیلی می چسبه!

 وقتی که توی انبوه جمعیت تنهای تنهایی و کسی بهت توجهی نداره!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388 ساعت 2:31 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

نون مثل نترس

 

روز آخری که می رفتی

جرئت نداشتم بهت بگم: خداحافظ برای همیشه!!

 "تو" می رفتی و من با اشکام بدرقت می کردم.

 "تو" هیچوقت ندیدی هق هق گریه هام رو که از سر دلتنگی دوری "تو" بود. می ترسیدم

 از جدا شدن

 و" تو" نبودی که برای آخرین بار دستامو بگیری بهم بگی نترس


پ.ن: صدای موجای دریا آرامش عمیقی رو توی وجودم می کاشت.

روز قبلش باهات حرف زده بودم. بهت قول دادم برات کلی صدف جمع کنم!

با ریشل(می شناسیش که؟) زدیم به دل دریا. آرومه آروم بود و از میون شن ها کلی صدف پیدا کردیم.

من برات ترانه می خوندم و ریشل معنای حرفامو نمی فهمید و بهم می خندید! 

خوشحال بودم از داشتن تو...

کاشکی هیچوقت اون صدفا رو جمع نمی کردم، کاشکی هیچوقت برام کلی کلوچه نمی خریدی!

که برای دیدنت بشن بهونه! که روز دیدنت بشه روز رفتنت...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388 ساعت 2:21 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

الف مثل ای کاش نمی رفتی

پاییزداره تموم می شه !!با کوله بار تنهایی اش،

 و من هنوز هم از مرور تکراری خاطره های با "تو "بودن، احساس عجیبی بهم دست می ده احساسی که هیچ وقت تجربش نکرده بودم و"شاید" بی اختیار اشکهام جاری می شن. 

 دلم تنگه، بیش از هر زمان دیگه، کاشکی بودی! 

 ای کاش اون روز دستهات را می فشردم، "شاید" دلیلی می شد برای موندنت، برای نرفتنت.

 یادم نمی ره روزی که "تو "رو دیدم، دلم می خواست فقط به حرفهات گوش کنم و گاهی خندم می گرفت از سادگی هام.حواسم به همه چیز بود، به لباس راه دار سیاه و سفیدت. 

هزار بار این جمله ها را تکرار کردم: ای کاش نمی رفتی، ای کاش می موندی... .

 روزهای با تو بودن رو نمی تونم فراموش کنم، هرچند زود گذشت... 

از دلت خبر ندارم، فقط آرزو می کنم که دروغ نبوده باشد..


پ.ن1: اینکه واقعا چرا دستاتو نگرفتم نمیدونم دلیلشو! ولی خوشحالم چون حداقلش نمی خوام مثل نرگس و زهرا و... باشم!!!

+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388 ساعت 6:46 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

اوف

امسالم سال سرنوشته!

معلما کلی آدمو می ترسونن از امتحانای نهایی که خیلی هم انگار صعب العبور نیست! بذار دلشون خوش باشهُ آدما از بزرگ کردن مسائل کوچیک و ساده خوششون می آد!

امسال مثل دوران راهنمایی تصمیم گرفتم مثلا بشینم خر خونی کنم! Reading a Book   ولی با داشتن هم کلاسی های که من دارم به قول سحر اوفففف!

امشب بعد از کلی وقتُ تازه یه خورده وقت آزاد پیدا کردم!  یه زمان کوتاه برای فراغت از خرخونی! دلتووون جیلیز ویلیز

هرچه پیش آید خوش آید، شاید مثل امروز که امتحان ریاضی مون لغوحذف شد، بقیه ی امتحانا هم لغو بشه! خدا کنه!

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388 ساعت 9:8 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ت مثل تو نیستی

 

روز اول دیدنت نمی ره از یادم.

"تو " بودی، من بودم،

حالا هر روز من هستم،

" تو" نیستی

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388 ساعت 2:23 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

قاف مثل قصه ی یکی بود هیچکی نبود

 

کاشکی قصه ی تنهایی ما آدما،
قصه ی
یکی بود "یکی" نبود
باقی می موند و 
قصه ی
یکی بود، "هیچکی" نبود
نمی شد


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت 4:43 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

ج مثل جبر روزگار

 

روز اول بهم گفتی پیشم می مونی، تنهام نمی ذاری.

 نمی دونم شاید جبر روزگار بود

 که زود فراموش کردی و

 شکستی چیزی رو که نباید

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت 2:24 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |

شین مثل شعری که برام می خوندی:

 

حافظ شیرازی:

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را       به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

صایب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

و

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

  نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که  شور افکنده دلها را

امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:

اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

دکتر انوشه :

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ... به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت 1:10 PM توسط ˙•▪●ّღ مــــــــــــــــن ღ●▪•˙ |