
روزگـــاران قریبیست که در سودایت می کشم جور زمان با دل خـون در یادت
در خیالت همه شب تا به سحر ناله زدم مهر تـو ای دوست نرود تا به ابد از یادم
می روم مــست، پریــشان، خــاموش می نهم دل به امـانت تا نمیرم در یـادت

صدایم را بشنو پیش از آنکه در حنجره خفه شود. پیش از آنکه دلت برای شنیدنش تنگ شود
احساسم را حس کن پیش از آنکه بمیرد
لحظه ای "فقط لحظه ای" به یاد من باش پیش از آنکه خاموش شوم. پیش از آنکه "تو" در سودای من باشی
با من مهربان باش پیش از آنکه دیار انتظارت را ترک گویم و دیگر نباشم چشم به راهت
اکنون که هستم مرا دریاب پیش از آنکه بعد از رفتنم دلت برایم تنگ شود
.
.
.
نفس های ساعت به شماره افتاده اند
دیگر ثانیه هایت به پایان رسید
پیش از آنکه غصه هایم برایت خنده آورترین باشند؛
می روم.
می روم؛
بی آنکه بدانی یک بغل از گل های خاطره دزدکی از باغچه ات چیدم و در کوله بارم گذاشتم
بی آنکه بدانی قلبم را در پیشگاه نگاه ناباورت، دزدکی در دستانت به امانت نهادم
اکنون من بی دلم و "تو" دو دل
روزگاران درازی بود که سودای "تو" را داشتم
دلم توان وداع ندارد، و اکنون می دانم باید دزدکی برای همیشه بروم. باید رخت برکنم از دلت، از یادت.
پاهایم یارای رفتن ندارند. کوله بارم پر است از خاطراتت
باید بروم بی آنکه لحظه ای باز ارغوانی های خاطرات لب پنجره را آبیاری کنم
مواظب امانتی من باش...
ملولم از این روزگار پریشان و نامرد
می دانم اگر دم زنم باز محکومم به کفران نعمت!
در دادگاه نابرابر عدلم تمامی جوارحم حاضرند:
قلبم را به صلابه می کشم، همانگونه که "تو" را بی رحمانه محکوم کردم
که عاشقت نباشد
لبهایم را می دوزم،
تا باز درد این دل شکسته را فریاد نکنند
دلم را می شکنم، دیگر تکه های چینی نازک خیالم را به هم نمی دوزم
تا مبادا دلم باز برایت حتی ذره ای تنگ شود
آوایم را خفه می کنم
تا باز "تو" را فریاد نکند
چشمه ی اشکم را می خشکانم
تا مبادا به یادت باز جوشیدن گیرد
دستانم را می بندم
که باز تمنای "تو" را نکنند
قلمم را می شکنم
که باز بر تن خسته ی کاغذ از "تو" ننویسند
که باز فاصله ها را یک به یک خط نزنند
دیگر ننویسند: دوستت دارم.
و پای بر همه ی احساساتم می گذارم
یش از آنکه به دست "تو" محکوم شوم
روزگار نامهربانیست، می دانم
محکوم می شوی بی آنکه گناه کار شناخته شوی
حتی در محکمه ی خودت نیز همه ی وجودت را در هم می شکنی و باز
به دست عقل محکومی
تا مبادا لحظه ای عاشق باشی
محکومی
به فراموش کردن
به خاموش شدن
می گویند خاک سردی می آورد
می دانم به زودی در گورستان خاطرت از بن محو می شوم
آسوده باش. بی صدا می روم. رها تر از همیشه
خداحافظ.
مواظب امانتی من باش...
پ.ن: این پست رو خیلی وقته نوشتم ولی الان گذاشتمش! این سه بیت شعر اولین شعری بود که گفتم!!!! دیگه اگه زشت بود یا جوات ببخشین!
پ.ن۲: ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
پ.ن۳: میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه / دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
می رم تا بارون منو یاد تو نندازه / می رم یه جای تازه
می رم با چشمای خیس و قلبی بی گناه / می رم حتی نمی ندازی به من یک نگاه
هر جا می رم بازم یادت می یفتم / اینو به همه گفتم
پ.ن۴: باورت نمی شه اگه بگم قبل از اومدن "تو" به خونه ی دلم همه ی حرفا و نوشته هام فقط و فقط ماله خدا بود!!! یه دفترچه داشتم که توش واسه خدا می نوشتم و حالا مدتهاست صفحه هاش خالی مونده. گرچه براش بنده ی خوبی نبودم و بیشتر وقتا فقط در خونش گلایه بردم ولی بهم یه آرامش عجیب می داد. آرامشی که تا مدت ها دستمو می گرفت و بهم امید می داد. دلم برای اون روزای تلخ که با حضور خدا به شیرینی عسل می شد تنگ شده. می خوام برگردم به آغوش خدا!!! دوران با "تو" بودن خیلی خوب بود و دوران رفتنت خیلی تلخ تر از قبل. نه! اینایی که می نویسم گلایه نیست محاکمه هم نیست. فقط یه یادآوریه واسه ی خودم! تقصیر من بود که توی دلم زیادی جاگرفتی. می دونی اومدن "تو" خوبی های خیلی زیادی هم داشت. حس کردم واقعا کسی رو از تهه دل دوست دارم که لیاقتشو داره. حالا بعد از این همه وقت دیگه مثل قبل دپ نیستم. ایندفه وقتی خواستم واسه خدا نامه بدم براش از سپیدی های روزگار می نویسم نه از سیاهیاش.
خدا جونم خیلی بزرگی. حتی توی این مدت که این همه ازت فاصله گرفتم به حال خودم رهام نکردی. دوستت دارم...
پ.ن۵: می دونم اینکه می نویسم: خدایا دوستت دارم. از نظر "تو" مفهومی نداره! حرفات یادمه می گفتی اگه واقعا خدا رو دوست داری باید به تک تک حرفاش گوش بدی و حرفاشو به خواسته های دلت ارجعیت بدی. می دونم من هنوز همچین آدمی نیستم. ولی این دلیل نمی شه واسه دوست نداشتن. ازش می خوام خودش کمکم کنه تا اونی بشم که می خواد
پ.ن۶: هنوز به حرفایی که بهم گفتی فکر نکردم! :فکر میکنیم در زمان حضرت عیسی یا موسی یا ... ، مردم چقدر خر بودند که با این همه معجزه ، اینها را قبول نمی کردند خب ما که الان خیلی خر تر هستیم با این همه منابع و اطلاعات هنوز گمراه هستیم ؟هنوز اینقدر احمقانه زندگی می کنیم...!!!!!!! شاید این منم که حتی دلم نمی خواد بهشون فکرم بکنم! امیدوارم آدم بشم!
پ.ن۷: می دونم وقتی اینا رو می خونی از تعجت شاخ در می یاری! از اینکه چه طور این همه درگیر بودم چطور این همه وقت باهات حرف زدم و "تو" هیچ جوابی ندادی چطور این همه گم شدم و حالا احساس می کنم پیدا شدم!!! چطور این همه برام بزرگ شدی... وقتی می خونی حداقل بهم نخند. به گریه هام به دوست داشتنام به سادگیهام به بچگی هام به ...
پ.ن۸: این روزا حتی حسه زندگی هم نیس!!! چرا؟ دو هفته ی پیش بوذر جمهر فوت شد! همسایه ی فوق العاده ای بود!(دلیلش این نیستا!)
پ.ن۹: چرا من اینقدر آهنگ دپ گوش می دم؟هنوز اتاقمو درست نکردم! انتحان فیزیکمون لغو شد با این قول که جمعه به مامانامون کمک کنیم!!!!!!!!!!
پ.ن۱۰: کاشکی امسال بریم مسافرت! هرجایی که بشه مشهد شمال جنوب فرقی نداره. فقط می خوام برم. یه مدت از این محیط دور باشم! جدیدا دلم می خواد دانشگاهمو اینجا نباشم! ولی حتی یارقوز آباد شرقی هم که بیفتم بابا میارتم همینجا. اگه اجازشو داشتم خودم تنهایی می رفتم مسافرت. می خوام تنها باشم یه مدت.
پ.ن۱۱: داریم با بچه ها برنامه ی بازارچه خیریه رو راه می ندازیم! قراره سمبوسه باشه. فقط سیب زمینی با جعفری به خورد مردم می دیم :دی. چه شود!هر کس دوست داشت بیاد! دونه ای1000
پ.ن۱۲: اگه سوتی نداده بودم و نمی دونستی وبلاگ دارم لینکشو هیچوقت بهت نمی دادم!
پ.ن۱۳: الان مریم ومهسا اینجان کلی ذوق زده شدم بعد از ۳ هفته دیدمشون!!!!!!!!! 
لباسای عیدشونو خریدن! مریم ۱۱ سالشه مهسا ۹ سال!
من نمی دونم این بچه ها تغذیشون چه جوریه که اینقدر زود رشد می کنن! مریم شماره پاش شده ۳۸!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن۱۴: قراره برا خیریه سمانه بیاد ساناز بیاد تازه دارم مخ زنی می کنم زن عموم اجازه بده مریم و مهسا رو هم ببرم!!!
پ.ن۱۵: امروز از ساعت ۷ صبح تا ۶ عصر مدرسه بودیم واسه آزمون آینده سازان! من هم اندر کفه خودمم هم تو کفه بچه ها! این همه الافی کشیدیم موندیم مدرسه! ناهارم هیچی نداشتیم بخوریم دوغ با چیپس خوردیم معده هامون سوراخ شد! بعد جمیعا گند زدیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه! من نه ریاضی زدم نه شیمی نه فیزیک! دریغ از یه دونه تست!!!!! :دی اصلا حسش نبود! پایین هر تست کلی خاطره نوشتم شعر نوشتم کلا شد یه دفتر خاطرات!!!!
پ.ن۱۶: دیشب واسه شیما یه کارت پستال خوشگل درست کردم بچه ها خیلی خوششون اومد! قراره برا اونام کارت پستال عید درست کنم!!! اووووووف کلی طول می کشه!!!!!!
پ.ن۱۷: این شعری که شیما برام نوشته رو خیلی دوست دارم:
از وقتی فراموشم کردی زیباتر شدی/ دروغ گوها را باید فراموش کرد/ امشب به تنها دروغ زندگی ام اعتراف می کنم: من نیز فراموشت می کنم...
پ.ن۱۸: هنوز نمی دونم نسبت به اومدن عید چه احساسی دارم! هنوز نمی دونم نگاهم از چه زاویه ای هستش! از دید تموم شدن یه سال از عمر یا شروع یه فرصت دوباره برای زندگی! به هر حال از اومدن بهار خوشحالم. از اومدن اردیبهشت ماه که خیلی دوستش دارم!امسال عید رو باید بترکونم! یعنی تا می تونم خوش بگذرونم.آخه از تابستون باید بشینم به خر خونی. نه واسم تابستونی می مونه و نه عید سال ۹۰!
پ.ن۱۹: چقدر این روزا حال و هوای عیده! روزا زود می گذرن و روزشمار آغاز یه ساله جدید شروع شده! فقط ۱۰ روزه دیگه از سال ۸۸ مونده. روزایی که هیچوقت دوباره تکرار نمی شن. ۱۰ روزه دیگه سال ۸۸ هم می پیونده به تاریخ و اون وقته که با مردنش فقط توی خاطره ها یادش می کنیم تازه قدر لحظه های خوششو می دونیم و ماهایی که بی رحمانه منتظر طی شدن ۸۸ و آغاز ۸۹ هستیم چقدر سخت دلمون برای لحظه هاش تنگ می شه!طبیعت انسانه. تا هستن قدرشونو نمی دونیم تا می رن، تا می میرن، تا تموم می شن اونوقته که قدر شناس می شیم و آرزوشونو می کنیم!!!!!!!!!!!!!!برای من سال خوبی بود. نمی خوام شعار تکراری بدم. هیچ سالی نمی شه فقط پر باشه از لحظه های خوش یا لحظه های تلخ! همین که هنوز هستیم که نفس بکشیم، که ببینیم هنوز توی این دنیای نامرد قلب مهربون مادرمون می تپه که هنوز کنار همه ی بدی ها خوبی ها هستن که هنوز خدایی هست که مواظبمون باشه همین کافیه!!! خدایا شکرت به خاطر همه ی لحظه های خوشی که برام رقم زدی و لحظه های بدی که با بودنشون قدر خوبی ها رو بیشتر چشیدم. شکرت که هر روز مواظبمی و هرچند که من بد باشم تو همچنان بی نهایت با من مهربونی.خدایا دوستت دارم از تهه دل
پ.ن۲۰: دلم تنگه!!! نمی دونم چرا؟ نمی دونم برا کی برا چی!!!!!!!! کم کمک داره ۸۸ تموم می شه! دلم برا لحظه هاش تنگ می شه. لحظه هایی که با ریشل بودم با پاتریک با "تو" و... خیلی دلم می خواد خیلی از لحظه هام باز تکرار بشن. دلم می خواد باز همه چیز آرومه آروم باشه!! انتظار بزرگیه؟
پ.ن۲۱: خیلی وقتا سعی می کنم تکه های غرور و شخصیتمو که خورد شده به هم بچسبونم. ولی خیلی از قطعه هاش نیستن! حتی نمی دونم کجا باید دنبالشون بگردم.پازلم ناقص و تهی مونده از قطعه های گم شده ی دلم. داغونم. داغون
پ.ن۲۲: یه روز سرد خزون تنگ غروب خسته از آدمای شهر شلوغ خسته از نگاه پر درد زمون...
پ.ن۲۳: دیگه نمی خوام برگردی! مدتها منتظر برگشتت بودم ولی دیگه حالا اگه برگردی این منم که می رم برای همیشه. همیشه همین قدر منطقی بمون! حالا که عقلم بر احساسم غلبه کرده نمی خوام "تو" احساست بر عقلت غلبه کنه. کم کم دارم به رفتنت به نبودنات عادت می کنم. این عادت تلخ و ملال آور رو هیچ وقت ازم نگیر. بذار خشک و بی روح باقی بمونم. خیلی وقته برای غلبه ی عقل بر احساس همه ی وجودمو در هم شکستم. با این که دوستت دارم از تهه دل ولی وانمود می کنم که دوستت ندارم. تا منم مثل "تو" احساسمو بکشم و منطقی باشم. دارم احساسمو با منطق "تو" وفق می دم! من و "تو" هیچ نقطه ی مشترکی نداریم مگر دوست داشتن. که اونم به دست عقل و منطق منسوخ می شه. می رم برای همیشه. فرسنگ ها از "تو" و خیال "تو" فاصله می گیرم تا مبادا دوباره احساس بر عقل غلبه کنه
پ.ن۲۴:الان که می دونم چه تصمیمات و برنامه هایی داری به نظر می یاد اصلا جایز نباشه که حرفامو بخونی.
پ.ن۲۵: حواست باشه همه ی حرفایی که اینجا نوشتم بیان همه ی حرفا و احساساتمه نه نوشته هایی که بوی انتظار برگشتت رو بده. نمی خوام دوباره اون روزه تکرار بشه. اینجوری حداقلش منطقمون یه خورده با هم هم خونی داره!
پ.ن۲۶: نسبت به قبل خیلی فرق کردی. نمی دونم شاید اونی که من می شناسم "تو" ی واقعی نبود یا اینکه الان "تو" ی واقعی نیستی! یادمه می گفتی از وقتی که منو شناختی خیلی فرق کردی. من نمی دونم قبلا نمی ئونم قبلا چه جور آدمی بودی ولی از زمانی که می شناختمت زمین تا آسمون فرق کردی. احساس می کنم وقتی باهام بحث می کنی حرفا و رفتارات خیلی افراطی. حالت عادیت با زمانی که بحث می کنی خیلی ضد و نقیضه! کاملا گیج شدم." تو" کدوم "تو" یی؟؟
پ.ن۲۷: کلی خوشحالم. فردا روز اول خیریه اس. البته تا ۲-۳ روز ادامه داره ولی ما فقط فردا قرفه داریم. ساناز می یاد سمانه هم می یاد. بازم دارم دعوت می کنما بعد نگین من بی معرفتم!!! هرکی دوس داشت پاشه بیاد مدرسمون. من خودم در خدمتم. هرکی اومد مهمونه خودمه.
پ.ن۲۸: فروش امروز ۱۱۰ هزار تومن! ساناز سرکارم گذاشت نیومد!
پ.ن۲۹: وایییییییییییییییییییییی امروز چقدر خوش گذشت. خدایا دوستت داررررررررررررم. امروز از مدرسه با ۱۴ نفز از بچه ها فرار کردیم! هیچکسم هیچی نفهمید! مدرسه رو هوا بود.کلی به ناظممون با اون ابهتش خندیدیم. رفتیم میدون امام بریونی زدیم
پ.ن۳۰: چقدر از این آهنگ خوشم می یاد:
همه چی آرومه تو به من دل بستی/ این چقدر خوبه که تو کنارم هستی/همه چی آرومه غصه ها خوابیدن/ شک نداری دیگه تو به احساس من/همه چی آرومه من چقدر خوشحالم/پیشم هستی حالا به خودم می بالم/تو به من دل بستی از چشات معلومه/من چقدر خوشبختم همه چی آرومه/تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن/منو با لالایی دوباره خوابم کن/ بگو این ارامش تا ابد پابرجاس/ حالا که برق عشق تو نگاهت پیداس...

پ.ن۳۱: چهارشنبه سوریه خوبی بود!!! آخرین چهارشنبه ی ۸۸ دلم برات تنگ می شه...
پ.ن۳۲: فردا عصر حرکت می کنیم سمت مشهد!!!! بالاخره مسافرت اوکی شد. ولی خیلی یه هویی!!!!! من هنوز کلی کار دارم. قرار بود با بچه ها ۵شنبه صبح بریم کوه
راستی خداحافظ. برات میل بزنم تا بیایی بخونی ما رفتیم و برگشتیم!! ببخش که اینجا ازت خداحافظی می کنم. برات کلی دعا می کنم. دعای دیگران در حق آدم می گن می گیره. دلم برات این روزا کلی تنگ شده! کاشکی بودی!همیشه مثل دیوونه ها توی جمعیت چشم می ندازم شاید ببینمت ولی تو هیچوقت گذرتم این طرفا نمی یفته!!راستی پیشاپیش عیدت مبارک!
پ.ن33: شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت/ به گریه گفتمش: آری! ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید/ بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت
چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت!/ شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
غمین مباش و میندیش از این سفر! که تو را / اگرچه بر دل نازک غمی فزود گذشت